::حتما عضو شويد::
شما مي توانيد با وارد كردن ايميل خود در اين قسمت از به روز شدن اين سایت با خبر شويد.
اطلاعات شما محرمانه مي ماند

""مطالب اصلی سایت ""
![]()
شمس آواره ای در جستجوی گمشده!!!
«شمس» براي جستجوي خويش، رنج سفرهاي طولاني را بر خود هموار ميدارد. و در اين سفرها، به سير آفاق، و انفس، نائل ميگردد. تا جائيكه صاحبدلانش، «شمسپرنده»، و بدانديشان، «شمسآفاقي»، يعني ولگرد و غربتيش، لقب ميدهند (2-آ، 45-آ).
شمس، در سفرهاي خود، به ماجراهاي تلخ و شيرين بسيار، برخورد ميكند. گرسنگي ميكشد. بخاطر امرار معاش، ميكوشد تا فعلهگي كند، ليكن به سبب ضعف بنيه، و لاغري چشمگيرش، او را به فعلهگي هم نميگيرند (ش112). بدانسان كه از بيتفاوتي انبوه مسلمانان، نسبت به گرسنگي و تنهائي خود با تأثر تمام، به ستوه ميآيد (ش194).
«شمس» با آزمايشها و خطاهائي شگفت، روبرو ميشود. راستگوئي ميكند، از شهر بيرونش ميكنند (ش90). ضعف اندامش را كه زائيدهي گرسنگي و فقر است، بر وي خورده ميگيرند. دشنامش ميدهند. طويل و درازش ميخوانند. طردش ميكنند، و به وي، نهيب ميزنند كه:
ــ «اي طويل، برو! تا دشنامت ندهيم!» (ش91).
اگر درمي چند داشته باشد، در كاروانسراها، ميخوابد. اگر نداشته باشد، ميكوشد تا مگر به مسجدي پناه آورد، و لحظهاي چند، در خانهي خدا ــ در پناه بيپناهان ــ برآسايد! ليكن با شگفتي و اندوه فراوان، درمييابد كه خانهي خدا هم، خانهي شخصي خدا نيست. بلكه خانهاي اجارهاي است. و صاحب و خادمي ضعيفكش، بيرحم، و ظاهرپرست دارد. در برابر همهي التماسهايش كه مردي غريب است، پارهپوش گرسنهي بيخانمان را، با خشونت تمام، بيشرمانه و اهانتآميز، از خانهي خدا هم، بيرون ميافكنند! (7-آ).
دگرباره، با همه اشتياقش براي «زبان فارسي» (ش174)، چون تبريزيش مييابند، پيشداورانه، زادگاهش را بر وي خورده ميگيرند، و بدون انگه بخواهند، خود او را بشناسند، و دربارهي وي حكمي جاري سازند، تنها به جرم «تبريزي بودن»، جاهلانه خرش ميخوانند (ش117). آفاقي و ولگردش ميگويند (45-آ). ديوانهاش مينامند، و مردمآزارانه، شبهنگام، بر در حجرهاش، مدفوع آدمي، فرو ميپاشند (ش60)! و نه تنها، در مسجد و در مدرسه، بلكه در خانقاه درويشانش نيز، در حين جذبهي سماع اهل دل، آزادش نميگذارند. توانگران متظاهر به درويشي، در سماع هم از آزار و اهانتش، دست فرو باز نميدارند. تحقيرگرانه و كينهتوزانه، در ميان حرفش ميدوند، به وي تنه ميزنند، و موجبات آسيب وي، و رنجش خاطر حامي او، مولانا را، فراهم ميآورند! (14-آ، 47-آ)
«شمس» بارها، به زيبائي زندگي تصريح ميكند (ش86، 110). از خوش بودن و رضايت خاطر خويش، دم ميزند (ش87، 96، 114، 119). ليكن، با اين وصف، بارها نيز طعم تلخ ملالت، نوميدي، دلتنگي، تحمل مشقت، فراق، آوارگي و گرسنگي را كشيده است (ش72، 120، 127، 134، 194). و جهان را، عميقاَ پليد و پست، ديده است (ش203). در فراسوي چهرهي خويش، قلب رنج ديده و اندوهبارش، بارها، آرزوي مرگ كرده است. چنانكه روزي در برابر جنازهي نوجواني كه به اتفاق، آنرا از كنارش ميبرند، حسرتزده اظهار ميدارد كه:
ــ « اين نامراد ر حسرت را كجا برند؟! …ما را ببرند كه سالها، درين حسرت، خون جگر خوريم، و آن، دست نميدهد! (44-آ).
«شمس»، عليرغم بيزاري خود از «تجمل و دنياپرستي»، گاه، بخاطر پرهيز از اهانت خلق، و يا شايد بخاطر جلب قبول ايشان، و يا احياناً بخاطر پرهيز از اهانت خلق، و يا شايد بخاطر جلب قبول ايشان، و يا احياناً بخاطر مقاصدي سياسي يا انساني، ناگزير ميشود تا مگر به توانگري و تجمل، تظاهر نمايد! در عين گرسنگي، و تهيمايگي اندرونخانه، به جامهي بازرگانان درآيد، و بر در حجرهي خود، در كاروانسرا، قفل گرانقدر زند (9-آ، 12-آ). خود را، پيوسته پنهان داردو ناشناخته زندگي كند. تا جائيكه عموماً معاصران وي، همه از ناشناسي او، همه از هويت مجهول وي، شكايت سردهند (1-آ، 3-آ، 8-آ)!
مطالب این سایت مربوط به سایت شمس تبریزی میباشد